تبليغاتX
بیان آزاد
بهترين كدها و دانلودها در دانلودستان مينوس
</body>
</html>







 border=

به يادروزدهم بهمن روز همبستگی با دانشجويان زندانی

مدام آهنگران دشت تقدير           برای شيرمی سازند زنجير

من وقتی امروز تصور می کنم که ترا فقط برای انديشيدنت وبخاطر فکرت ويا بخاطر خواسته های صنفی ات گرفتار زندان ساخته اند از خودم شرمنده می شوم .

واقعاًَ وقتی امروز تظاهرات شما را مشاهد ه می کنم با خود می گويم چرا طرف مقابل حاضر نيست به اين در خواستها حتی با زبان منطق نه بگويدخيلی راحت در يک جلسه پرسش وپاسخ به نمايندگان دانشجويان بگويند به اين دلايل خواست های شما مقبول نيست  ونه با هجوم گارد ضدشورش !!

متاسفانه وقتی به خواسته های مشخص ومعين تو پاسخ فقط باتوم پليس وزندان ودربند ساختن است ترا بالاجبار به راهی سوق می دهند که از ته دل آرزومی کنم جوانان ما به چنان راهی نروند.

مرحوم مهندس بازرگان در بيدادگاه رژيم شاهنشاهی در سال ۱۳۴۲ خطاب به دادستان دادگاه نظامی گفت :آقای دادستان شايد ما آخرين گروهی باشيم که باشما اينگونه سخن می گوييم !متاسفانه آن زمان نه دادستان ونه بقيه سردمداران رژيم شاهنشاهی اين حرف مهندس بازرگان را نشنيدند .سه سال بعد وقتی گلوله های دوسازمان مسلح زيرزمينی سينه  بعضی از افراد وابسته به آن نظام را نشانه رفت ديگر شکی باقی نماند که آنچه مهندس بازرگان در سه سال قبل هشدار داده بود اکنون محقق شده است .

آيا هزينه ايجاد شرايط غذايي بهتر ويا ايجاد سرويس منظم بيشتراز هزينه های يورش گارد ويژه ومجروح وزخمی شدن گروهايي ازهردوطرف می باشد؟!

آيا هزينه زندانی کردن رهبران در خواست کننده حقوق صنفی معلمان خيلی بيشتر ازاضافه حقوق آنهانيست ؟آيا حيثيت نظام آنقدر برايتان مهم نيست که در دنيا به عنوان سرکوبگردانشجويان معرفی شويد؟وآيآ فلسفه زندان وبند ومحروميت از جامعه وجود دانشجويان معترض به شرايط بد خود بوده است ؟

ژنرال فرانکو ديکتاتور اسپانيا وقتی در بستر مرگ بود خطاب به همکارانش گفت تمام آنهايي را که درمدت حکومت من از اسپانياتبعيد کرده ام به اسپانيا باز گردانيدچون آنها هرگز دشمن اسپانيا نبوده اند بلکه آنها تنها با من دشمن بوده اند.امروز هم اگر دانشجويان ما بارييس دانشگاه مشکل دارند ياازمديريت فردی اعتراض دارند معنايش مخالفت با ايران ويا کليت يک نظام نمی باشد وزندانی کردن داشجويان وطرزرفتار باآنها اين تلقی را در ذهن به وجود می آوردکه گويا در ايران مخالفت يا انتقاد ويا اعتراض به وزيری ومديری معادل دشمنی با ايران وکليت سيستم حاکم می باشد واين به سود هيچ کس نيست

دشمن ايران کسی است که گوش خود را به خواستهای مردم می بنددوچشم خودرابر ديدن حقايق برهم می نهد.

گلمراد وگلنسا دهم بهمن۱۳۸۶

+ نوشته شده توسط گلمراد وگلنسا در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 16:33 |

دنباله ری گردی

گمنامی  آدمی زبد  نامی به

نا کامی ما باز زخود کامی به

برگاه سخن سوخته وگشته هبا

صد  بار زناپختگی و خامی به

علی اکبردهخدا

درضلع غربی ابن بابویه ساختمان آجری رنگی است که قبر خاندان دهخدا است برمزاراو می رویم وفاتحه ای میخوانیم گویا اگر این مقبره خانوادگی نبود می بایستی در میان این گورستان عظیم برای پیدا کردن قبرش به زحمت می افتادیم .خود او در شهر حالش گفته است حالا که 63سال از عمر من می گذرد پدر من خانباخان پسر آقا خان پسر مهر علی خان بوده .مهر علی خان سپاهی بوده .در محله سنگلج تهران بدنیا امدم ودر نه سالگی پدر خودرا ازدست دادم مادرم مرا نزدمرحوم شیخ غلامحسین بروجردی گذاشت وتا دهسال در خدمت او اصول فقه وکلام وحکمت را خواندم .این عالم از آنگاه که پدر من رحمت الله علیه به رحمتایزدی پیوست بر عسرت ما وقوف یافت از آن مختصر حق التدریسی نیز که پیش از آن به اومیدادیم چشم پوشید(قابل توجه روحانیون عصر ما )دهخدا بعد از اتمام تحصیلات دهساله علوم قدیمه وارد مدرسه سیاسی شد وبه خواندن فرانسه همت گماشت وپس از اتمام دوره مدرسه مذکور به خدمت وزارت خارجه در امد.اومدتی را همراه سفیر ایران در اروپا در اطریش گذراند وبه تکمیل زبان ومعلومات خود پرداخت .مراجعت دهخدا به ایران همزمان با نهضت مشروطه خواهی بود در اینزمان است که به همراه میرزاقاسم خان صوراسرافیل روزنامه صور اسرافیل را تاسیس کرد.این روزنامه هدفش تکمیل مشروطه خواهی وحمایت از مجلس ومردم فقیر وزحمت کش بود.اوبا تیخ قلم به جنگ زور گویان استبداد پیشه وجاهلان بی مایه ومایه داران از خداوخلق بیگانه وبیگانگان دوست نما ودوستان ریایی ومخلوق پرستان زر وسیم می آید.بعد از بمباردمان مجلس در1326ه -ق ودستگیری وکشتن میرزا جهانگیر خان دهخدا دستگیروبعد از یکماه به اروپا تبعید می شوددرایام جنگ جهانی اول ومهاجرات آزادیخواهان دهخدا در یکی از قرای بختیاری منزوی ودر همانجاست که به گردآوری امثال وحکم در چهار جلد پرداخت .قسمتی از لغت نامه بزرگ ومعروف خود را نیز در همین زمان شروع کرده است .قسمتی ازلغت نامه دهخدا درسالهای 1324 تا 1334 در زمان حیات خود وی چاپ وباقی بنا به وصیتش توسط همکاران ودستیاران وی چاپ گردید.علاوه برآن دهخدا تصحیح چند دیوان وتحریر حاشیه وتوضیح بر بسیاری از کتب منظوم ومنثور فارسی وعربی را نیز انجام داده است .در فاصله بین جنگ اول ودوم جهانی دهخدا چندی وزیرمعارف ونیز ریاست دانشکده حقوق وعلوم سیاسی را داشته است بعد از اشغال ایران در شهریور 1320 دهخدا از کار دیوانی بازنشسته شدویکسره به کار لغت نامه پرداخت .درفاصله سالهای 1328 تا 1334 هجری شمسی بار دیگرآتش پر فروغ وگرمی بخش وطنپرستی وانسان دوستی ونوع پروری اینمرد اززیر خاکستر زمان وکارهای تحقیقی وعلمی زبانه می کشد وجان مشتاقان وکالبدافسرده شیفتگان قلم راه خودرا زندگی وگرمی دوباره می بخشد.یکی از کارهای مهم او در زمان مصدق تاسیس جمعیت مبارزه با بیسوادی بود .دهخدا در یک اعلامیه ساده از مردم با سواد عضو این انجمن می خواهد بدون توجه به مرام ومسلک ومذهب وقومیت درهفته ای چند ساعت به بی سوادان سواد بیاموزند وبه صراحت گفته است بهتراست دولت دخالت نداشته باشد .اگر پای دولت بازشود اینهم راه تازه ای برای دزدان از خزانه ملت می شود.دهخدا درسالهای پایانی عمربه حکومت ملی مصدق دل داد واورا با قلم وقدم یاری کرد.تنها دارایی خود را که یک خانه بود فروخت تا پولش را به دولت ملی دکتر مصدق کمک کند وچون دکتر مصدق  دریافت این پول راجایز ندانست اوبااین پول اوراق قرضه ملی خرید تادین خودرا نسبت به دولت ملی ادا کرده باشدوبهمین خاطر هم بعداز کودتای 28 مرداداورا متهم به مخالفت با سلطنت کردند وچند بار به محکمه نظامی اش فرا خواندندوبار آخری که دهخدای پیر را به دادستانی ارتش فرخوانده بودند اورا در نیمه شبی در دم در منزل رها کردند واگر خادمی برای نماز بپا نخواسته بود ووی را به حالت نزار درهشتی خانه ندیده بود ای بسا جان به جان آفرین تسلیم کرده بود.واو چه به حق در آن روزگاران گفته است :ما از شاه تا گدا مهمان های چند روزه یا چند ساله این مملکتیم .تنها خداوند متعال است که جاویدان است .این مملکت مال اخلاف ماست همانطورکه اجداد ما به ما سپرده اند ماباید به اخلاف خود بسپاریم .برای چند روزه کامرانی خود نباید راضی شویم که مورد نفرت معاصرین ونفرت ولعن فرزندان خود شویم .او بیش از سی سال بر زمین نشست تا جمع اوری لغات فارسی را انجام دهد.ودر نهایت دربامدادهفتم اسفند 1334 رخت به جهان باقی بردونام خودرا زیب کارنامه مردان بزرگ جهان وکارهای پرمایه وثمر بخش خویش را پشتوانه فرهنگ ایران وزبان فارسی گردانید.روانش شاد وبهشتی باد.

+ نوشته شده توسط گلمراد وگلنسا در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 21:55 |

تو مي گويي كه قتل قوم سرگدان دروغه / هزاران تن درون كوره ي سوزان دروغه
گلوله در دل مادر كه نوزادش به آغوش / نگاه كودكي بر مادر بيجان دروغه
اروپا و زمستاني دراز و سرد سوزان / تن عريان زنهاي بدون جان دروغه
تمام گاز سمي در دل شبها دروغه / سرشك كودكان زخمي و حيران دروغه
جوان و پير كودك در صف تير و گلوله / يتيمان بجا مانده از اين ياران دروغه
تو مي گويي بناي سرد اردوگاه ارشليك / وبانگ چكمه بيداد سربازان دروغه
خروش ناله غمگين مليونها يهودي / به خونين خاك نازي پرور آلمان دروغه
ولي ايا ستم بر ملت ايران دروغه / به نام دين به دار افكندن ياران دروغه
به جرم حق نوشتنها قلم را سر بريدن / بگو هر روز قتل روشن انديشان دروغه
زن ايراني در فصل نبردي نابرابر / برويش آن حجاب تيره پوشاندن دروغه
بگو ايا بزور تيغ و تهديد چاقو / بزندان بردن ازادي ايران دروغه
تو مي گويي و ليك هر مرد آزاده بداند / كه گفتار حقير حاكم نادان دروغه" [بابك اسحاقي]

+ نوشته شده توسط گلمراد وگلنسا در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 12:29 |

 

دردهاي من


جامه نيستند
تا زتن درآورم
چامه و چكامه نيستند
تا به رشته ي سخن در آورم
نعره نيستند
تا زناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نامهايشان
جلد كهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي كند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي دردهاي كهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ وبوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف ميزنم
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است

پس چگونه خویش را صدا زنم

 
+ نوشته شده توسط گلمراد وگلنسا در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 10:45 |

ای غرقه در هزار غم وابتلا وطن --- ای در دهان گرگ اجل مبتلا وطن

ای یوسف عزیز دیار بلا وطن ---- قربانیان تو همه گلگون قبا وطن

بیکس وطن غریب وطن بینوا وطن

ای دخمه فریدون تاج کیان چه شد ----- کشمیر وبلخ وکابل وهندوستان چه شد

دریای نور وتخت جواهر نشان چه شد ---- ای تخت وبخت داده به باد فنا وطن

بیکس وطن غریب وطن بینوا وطن

آن قدرت وشجاعت وجوش وخروش کو -----شیران جنگجوی پلنگینه پوش کو

جمشید وکیقباد چه شد داریوش کو ---- ای جای ناز ونعمت وعز وعلا وطن

بیکس وطن غریب وطن بینوا وطن

در ابن بابویه شهرری هستیم

اینجا بقعه یک عالم روحانی است بنام شیخ صدوق که به ابن بابویه نیز معروف است در مورد او وشرح حالش هر جا بگردید مطالب فراوانی پیدا می کنید اما آنچه در بالا نوشتم قسمتی از شعر سید اشرف الدین گیلانی معروف به نسیم شمال بود در مورد وطن.

و من دوست دارم شمارادر این گورستان بر مزار یک سید مظلوم که شاید از نظر جوانهای امروزی فراموش شده است ببرم   کسی که استاد سعید نفیسی در مورداو گفته :<<فردی از میان مردم برون امد با مردم بود در میان مردم زیست اینمرد نه وزیر شد ونه وکیل نه پولی بهم زد ونه خانه ساخت نه ملک خرید ونه مال کسی را با خود برد شاید در روز ولادت او کسی جشن نگرفت ومن شاهدم که در مرگ او ختم هم نگذاشتند>>

اوروزنامه نگاری شجاع وبی باک بود که در آزادی ایران همراه سپاه محمد ولی خان تنکابنی از شمال به تهران آمد ودرفتح تهران وخلع محمدعلی شاه مستبد از سلطنت همراه سایر مجاهدان مشروطه خواه  تلاش جدی نمود.                                                                                                                

خود او حکایت میکرد که در جوانی دلداه دختری از قوم وخویشان بوده وچون پدر ومادر دخترازدادن دختر خود به اینسید بینوا وبی اعتنا بهمه چیزسرباز زدند واورا از خود براندنددیگر تاهل اختیار نکردوتا اخر عمر  تنها زیست.                                                                                                                        

سید اشرف الدین در ضلع شرقی مدرسه صدر در جلو خان مسجد شاه تهران حجره ای تنگ وتاریک داشتکه در همانجا هم زندگی میکرد وهم کار روزنامه نگاری را انجام میداد.روزنامه اش را بعد از تنظیم بصورت هفتگی در مطبعه کلیمیان در همان حوالی بازار چاپ میکرد روزنامه اش را نسیم شمال نامیده بود روی همین اصل خیلی ها وی را نسیم شمال می نامیدند فروشندگان روزنامه وی بیشتر بچه های  مدرسه بودند که از این راه شاید قسمتی از گذران زندگی خود را از این راه تامین می کردند.       .هفته ای نبود که این روزنامه ا ولوله ای در تهران راه نیندازد.دولت ها مکرر از دست او بستوه امدند.اما با این سید جلنبر آسمان جل وارسته وبی اعتنا به همه کس وهمه چیز چه بکنند؟ او حتی به شاه (احمد شاه ) که به فرنگ رفته بود وبقولی خوش میگذراند چنین نوشت:

شه ما فرنگ رفته سرتخت جاش خالی ---- بنموده سیر آفاق زبخت جاش خالی

بنوشته دست قدرت به درخت جاش خالی --- به سریر پادشاهی همه وقت جاش خالی

یا در مورد سیاسیونی که هرکدام طرفدار یکی از قدرت های وقت بوده اند چنین سروده:

دوش کردم به خرابات گذر ---تا به قلیان زنم از بنگ شرر

مرشدی دیدم با بوق وتبر--- پک به قلیان زد ومی خواند زبر

خاک ایران شده ویران ز سه فیل

روس فیل انگل فیل آلمان فیل

صبح در کوچه جوانی دیدم ---دامنش را زعقب چسبیدم

معنی فیل از او پرسیدم --- لب تکان داد وچنین فهمیدم

خاک ایران شده ویران زسه فیل

روس فیل انگل فیل آلمان فیل

که منظور سید طرفداران آن قدرتها بوده مثلا روس فیل یا طرفداران سیاست روسیه در ایران وقس علیهذااو در مورد مجلس چهارم دوران خود چنین سوده است:                                              

یکدسته رند وکلاش دلداده وکالت --- هر گوشه پهن کرده سجاده وکالت

گردید با زروزور آماده وکالت --- زد پهلوان پنبه کباده وکالت

از روی اتش جهل جستن کنید جستن

یا هو خبر نداری از لذت وکالت --- بسته کمر تمامی بر خدمت وکالت

غرقند اهل معنی در صحبت وکالت --آخوند اگر بمیرد در حسرت وکالت

درصحن پارلمانش مدفن کنید مدفن

با آمدن مجلس پنجم ورای بر خلع احمد شاه وبه قدرت رسیدن رضا شاه عرصه بر روزنامه نگاران وشاعران تنگ شد عشقی را ترور کردند وفرخی یزدی را به زندان انداختند ودهانش را دوختند ودر آخر سر با آمپول هوا کشتند عارف قزوینی رابه همدان تبعید کردند اما این سید مظلوم را در عین سلامت عقلی به بهانه جنون در تیمارستان شهرداری آن زمان تهران (محل فعلی بیمارستان روزبه)محبوس کردند.کاری که امروزه هم در خیلی جاها با زندانیان سیاسی می کنند (اینکار در حکومت سوسیالیستی شوروی سابق خیلی رایج وبکرات در مورد سیاسیون از این شیوه سو استفاده شده وکسی هم به داد این بیچارگان نرسید) کسی نمیداند چند سال آنجا بود وکی وچگونه مرد از قبرش هم کسی نشانی نداشت یعنی حدود پنجاه سال واندی کسی از مرده وزنده اش خبری نداشت در سال 1364 یعنی هفت سال بعد از انقلاب به همت فرزند یکی از روزنامه فروشان زمان او قبرش در ابن بابویه شناسایی شد وسنگ قبری بر روی مزار او نهادند                                                                                                                 

اگر در مرگش کسی گریه نکرد اگر کتاب یا رساله ای در باره اش ننوشتند اگر گروه گروه مردمی که در عیادت ومشایعت لاشه بی قدر وقیمت دنیا داران پیش دستی می کنند زیر تابوتش نرفتند اگر کسی از او یادی نمی کند او چه زیان کرده است ؟؟او کسی نبود که به این چیزها محتاج باشد او تا زنده بود به هیچکس وهیچ چیز محتاج نبود اما برای جوانان این سرزمین این نیاز هست که اورا بشناسند وبا تاریخ وفرهنگ وتاریخ  مبارزان سرزمین خود آشنا بشوند                                                                                        

نوشته شده توسط گلمراد وگلنساء

                                                                                                                                                                                       

 

 

 

+ نوشته شده توسط گلمراد وگلنسا در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 18:58 |
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند. من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم. من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟،،

نوشته ايست از خانم بلقيس سليماني و ظاهراً در روزنامه ي اعتماد پنجشنبه ي گذشته چاپ شده
 
+ نوشته شده توسط گلمراد وگلنسا در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 21:51 |

در نانوایی جوش    شیرین   میزنند

                         .

                       .

                      .      

                      .

                      .

                      .

                      .

                      .

            بیچاره فرهاد

 

+ نوشته شده توسط گلمراد وگلنسا در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 14:17 |
حالا دیدید تو ایران زن گرفتن از نوع حیوانی وانسانیش چه آسونه به همین اسانی که میبینید

گلنسا

+ نوشته شده توسط گلمراد وگلنسا در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 20:29 |

دنباله ری گردی

روزگار   پیر را    تا یاد    بود              پایه این چرخ بر بیداد بود

هم از آن ضحاک تا آن اژدها             از ستم هز نشد مردم رها

از بی بی زبیده به امامزاده عبداله میرویم اینجا معروف است به قبر عبداله ابن عباس نواده امام زین العابدین  که بقعه اصلی شامل قبر اوست . در این گورستان چهر های سرشناسی مدفون هستند

در قسمت عقبی گورستان قبری که برروی آن کوشکی شیب دار ساخته اند تو جهم را جلب می کند بر روی سنگ سیاه شعری نوشته است که حافظه ام اجازه ذکر خود شعر را نمی کند ولی مفهومش این است که صاحب این قبر فردی بوده چهل سالگی در زندان به مرض تیفوس در تهران دار فانی را وداع کرده واین شخص جز دکتر تقی ارانی کس دیگری نمی تواند باشد (از ترس ماموران رضا شاه حتی اسم فرد بر روی سنگ قبرش حک نشده )

دکتر ارانی همان کسی است که در زمان رضا شاه به جرم اعتقاد به گروه کمونیستی خود وپنجاه ودوتن دیگر به زندان افتادند که معروف شدند به گروه پنجاه وسه نفر.تحصیلاتش را در رشته فیزیک وشیمی درآلمان تمام کرده وتادحد مدیر کلی وزرات معارف ارتقا یافته بود بهر حال او یک معلم بود .

از میان این پنجاه وسه نفر جز عده ای کمتر از شمارانگشتان دست کسی دیگری باقی نمانده است که انها هم در سنین کهولت می باشند ودر میان انان چهر های سرشناسی مثل بزرگ علوی وایرج اسکندری وچند تای دیگر می باشند

خود دکتر ارانی در شرح حالش گفته اند انساندوستی ونا سیونالیسم اورا به راهی کشاندکه با تمام این تمایلات مخالف ومتضاد بوداستبداد وخفقان رضا شاهی وفقر ودرماندگی ومحرومیت توده های عظیم مردم وفساد دستگاه حاکمه از یکسووفقدان هر گونه جریان مبارزه جویانه درست از سوی دیگر اورا بدین راه کشاند.شاید اگر جریان مبارزه جویانه درستی در آنهنگام وجود داشت دکتر ارانی بجای گرایش به کومونیسم به ان جریان می پیوست .بهر حال وی را در زندان کشتند وجسدش در این محل دفن کردند

یکی از افراد این گروه خلیل ملکی است که در خاطرات خود می گوید وقتی در جزو دانشجویان اعزامی به اروپا ایران را ترک می گفتیم تیمور تاش وزیر دربار با اقتدار رضاه شاه گفت شما جوانها باید بروید تحصیل کنید .بر گردید جای ما خدمت کنید از قضای روز گار من (خلیل ملکی ) جای تیمور تاش قرار گرفتم ولی نه در مسند وزارت بلکه در سلول زندان قصرودرست در همان اطاقی که خود تیمور تاش را به قتل رسانده بودند (خود تیمور تاش هم مورد غضب رضا شاه واقع شد ودر زندان بوسیله امپول هوا توسط پزشک احمدی به قتل رسید )

به جز دکتر ارانی که در زندان به قتل رسید باقی این افراد بعد از فرار رضا شاه از ایران در شهریور 1320 از زندان بیرون امدند گروهی از انها مانند کامبخش .ایرج اسکندری واحسان طبری ودکتر رادمنش به حزب توده پیوستند یا به عبارتی آنراتشکیل دادندسه تای انها یعنی دکتر مرتضی یزدی وایرج اسکندری واحمد آرامش حتی در کابینه قوام السلطنه به وزرات هم رسیدند عده ای بعد از استخلاص از زندان عطای مبارزه سیاسی را به لقایش بخشیدند ودنبال کارهای علمی ونویسندگی رفتند از انجمله بزرگ علوی است که ابتدا ی خلاصی از زندان کتاب 53 نفر را نوشت که در ان بیشتر حالت حماسی به این داستان داده در حالیکه در سالهای پایانی عمرش در جواب نامه کسی که کتابی در مورد 53 در دست تحریر داشت می نگارد:...چندتا جوان بی تجربه که در باره امور کشوران با هم گپ می زدند رییس شهربانی وقت برای اینکه رضا خان قزاق بیلمز را بترساند گرفت وحبس کردوز انها هیولایی ساخت که هیچ نبودی .....

گلمراد 

نوشته شده توسط گلنسا وگلمراد ساعت پنج دقیقه از بامداد گذشته بیستم مهرماه ۱۳۸۶
+ نوشته شده توسط گلمراد وگلنسا در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 0:5 |
خرکی را به عروسی خواند                  خر بخندید وشد از قهقه مست

گفت من رقص ندانم بسزا                      مطربی نیز ندانم به درست

بهر حمالی خوانند مرا                         کاب نیکو کشم وهیزم چست

دوست عزیر وچند ساله ام  از من خواست مطلبی در این وبلاگ برایش بنویسم من هم رفتم شهر ری یا بقول معروف شاه عبدالعظیم وحالا قسمتی از سفر خود را می نویسم  تا اگر اجازه دادند بقیه اش را هم بنویسم

چندی قبل تصمیم گرفتم از شهرری دیداری داشته باشم اولین جایی که رفتم امام زاده بی بی زبیده بودبعد از ورود بدانجا اول چیزی که توجهم را جلب کرد مقبره ای بود که در سر در ان نوشته شده بود آرامگاه خاندان کریمخان زند !فکر کردم آخه کریمخان زند وشیراز چه جوری مقبره اش تو شهرری ؟؟بالاخره کنجکاو.یم را با چند نفر در میان گذاشتم ویکی از قدیمی های اونجا بهم گفت آخه بعد که آغا محمدخان قاجار در تهران به تخت سلطنت نشست تمام خاندان زندیه رابه حالت تبعید وبرای تحت نظرداشتن به تهران اورد ودر حوالی حسن آباد در اطراف شهرری سکونت اجباری داد وخوب طبعا وقتی افراد این خانواده دار فانی را وداع می گفتند به علت نزدیکی به این محل در اینجا دفن شده اند وتعجبی هم ندارد تعجب من بیشتر از قبر کریمخان زند آنهم در جوار بی بی زبیده بود؟! معلوم شد که آقا محمدخان  از فرت کینه نسبت به کریمخان زند بعد ها دستور داد استخوانهای کریمخان را از شیراز به تهران بیاورندودر زیر پله های کاخ گلستان دفن کنند وهر روز پادشاه از روی استخوان های کریمخان بالا وپایین برود؟جدی در تاریخ ادمی به این حد بیمار وکینه توز هم بوده است که به استخوانهای مرده هم رحم نکند؟!

بعد ها که رضا خان به پادشاهی رسید درباریان باز مانده از قاجاریه به وی گفتند که زیر پله های کاخ گلستان استخوانهای کریمخان زند دفن شده است ورضا خان هم با شایع کردن اینکه خواب نما شده است دستور داد زیر پله های کاخ گلستان را کندند واستخوانهای وکیل الرعای بیچاره را در اوردند ودرمکان فعلی یعنی امامزاده بی بی زبیده دفن کنند.اما خود این مقبره بی بی زبیده هم داستانی دارد که شنیدنش خالی از لطف نیست .می گویند مرحوم میرزا تقی خان امیر کبیر چون از فتنه گری های مهد علیا مادرناصرالدین شاه به تنگ امده بود همه جا برای کنترل وامد وشدهای وی ماموران حکومتی گماشته بودمهد علیا برای فرار از زیر چشم بودن توسط ماموران امیر شایع می کند که خواب دیده بانوی محترمی از خاندان عصمت وطهارت مقبره اش در فلان باغ است ودستور داد در این باغ آرامگاهی برای بی بی زبیده بسازند وخود هرشب جمعه به شهرری برای زیارت بی بی زبیده می امد وکنسول روس وانگلیس بطور مخفیانه به این باغ امد وشد میکردند وعلیه امیر نقشه می کشیدند وتوطئه میکردند وبالاخره هم بهفکر شوم خود جامه عمل پوشیدند .گاهی فکر میکنم اگر در صد وپنجاه سال اخیر یکی از سه وزیرنامی ایرانیعنی قائم مقام یا امیر کبیرویا مصدق فرصت بیشتری می یافتند امروز حال وروزدیگری داشتیم ومع الاسف هر سه تای این وزیران با تدبیر با توطئه عوامل بیگانه از کار بر کنار ودوتای اولی حتی جان در ره خدمت دادندحالا از مقبره بی بی زبیده بیرون می اییم ودنباله سفر به ری دروقت دیگری می گویم .شرح تقلبی بودن این امامزاده را اقای هاشمی رفسنجانی در کتاب امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار که قبل از انقلاب نوشته به دقت شرح داده حالا اگر این کتابش هم هم مثل کتابهای بعد ار انقلابش ممنوع الچاپ نشده باشد دوستان می توانند به ان مراجعه  کنند

ادامه دارد..........

 گلمراد 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط گلمراد وگلنسا در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 18:52 |